تبليغاتX
حرف های بی مخاطب
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست / تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی...
 

 

چه کسی گفته زمان مرهم زخم هایمان است؟

اگر زمان زخم هایمان را محو می کند،

                       پس آیا این همان زمانی نیست که روزی زخمی بر وجودمان نگاشته؟

                       و آیا همین زمانی نیست که قهارانه زخم هایی تازه بر ما می انگارد...؟

 

تا می آییم به محو شدن زخم هایمان لبخند بزنیم، زخم هایی جدید چهرمان را در هم می کشند...

آن گاهست که می پرسند چرا نالانید، چرا دیگر نمی خندید...

و ما هر روز بیشتر می آموزیم که چگونه از فرط درد لبخند زنیم،

                       تا دیگر نپرسند...

سردرگم مانده ایم و دیگر از یاد برده ایم که چگونه روزگاری بی درد می خندیدیم...

روزگاری که نمی دانستم چه دردی دارد زورکی چشیدن تلخند هایم...

 

سخت در انتظار زمانی نشسته ایم که دنیایمان رنگ روز های بی دردی را به خود گیرد،

دلمان رنگ می خواهد، اگرچه رنگی فریبکار باشد.

چه کسی می داند روزهای بی دردی چه رنگیست...؟

 

امان از این عقربه های زور...

دیگر نداها به گوش ساعت بزرگی که خودمان آن بالا بالاها گذاشتیم نمی رسد،

مگر ما چه می خواستیم...

ما تنها می خواستیم زیر سایه ی استبدادتان دنیایمان را رنگی سازید...

 

اما این بار زمان زمانی است که به نظاره نشسته تا ما قلم موهایمان را به دست گیریم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آذر1388ساعت   توسط شفق کیوانیان | 

 

۱. "توی نقاشی هامون هر چی دورتر باشه کوچیکتر به نظر می رسه،

توی چشم هامون هم همینطور.

اما چرا توی دلامون هر کی دور میشه بزرگ و بزرگ تر میشه...؟"

این به من ثابت شده.

 

۲. "از دل برود هر آنکه از دیده برفت..."

اینم بهم ثابت شده!

 

۱و۲ => همیشه نتیجه یکسان نیست،

            پس کاش انقدر راحت آدمارو دور نریزیم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت   توسط شفق کیوانیان | 
 

 

 

من گمان می کردم

       دوستی همچون سروی سبز   

       چار فصلش همه آراستگیست  

من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست...

من چه می دانستم،  سبزه می پژمرد از بی آبی،

                       سبزه یخ می زند از سردی دی...

من چه می دانستم، دل هر کس دل نیست؛

             قلب ها آهن و سنگ...

                     قلب ها بی خبر از عاطفه اند

 

                                           "حمید مصدق"

 

 

داشتم بک آپی که از کامپیوتر قبلیم داشتم چک می کردم که چشمم به یه فایل صوتی به اسم "شفق کیوانیان" خورد. در همون نگاه اول فهمیدم چیه و تمام خاطراتم اومد جلوی چشام!!!

این یکی خیلیم بی مخاطب نیست اما الان که فکر می کنم کاملا هم با مخاطب نیست!!!!

فکر می کنم متنشو تو شهریور86 نوشته باشم!

هیچ وقت دلم نمی خواست اینو به کسی نشون بدم اما خوب الان خیالی نیست...

فقط ببخشید که کودکانه ست!!

 

 

"این همه وقت گذشته...

خیلی وفته بازی ما تموم شده؛

درخت سرو دیگه بزرگ شده...

چند روزه که دوباره دارم به بازیمون فکر می کنم، به تک تک مهره هات... به دونه دونه ی مهره هام...

همیشه وقتی باهات بازی می کردم، عقلم؛ منطقم، غرورم مهره هارو حرکت می داد؛

                      اما تو این طوری نبودی، همیشه دلت بود که بازی می کرد؛ رقیب من احساس تو بود.

به خاطر همین بود که می خواستی ماتم کنی و نمی خواستم ماتت کنم!

نمی تونستی ماتم کنی، اما می تونستم ماتت کنم!

به خاطر همینا بود که هیچ وقت بازی قشنگمون تموم نمی شد.

همیشه عاشق بازی کردن بودم؛ اما...

                     هیچ وقت نفهمیدم که تو از بازی کردن خسته میشی...

همیشه اسب غرورم بی افسار بود، سرتق بود... من تکونش نمی دادم، خودش می پرید...

هر وقت می دیدم انقدر لطیف، از ته دلت، با تمام احساست مهره هاتو حرکت میدی، از حمله دست بر می داشتم؛

                                   حتی... حتی جلوتم نمی گرفتم...

                                    به خصوص این آخرا که از کیش شدن نمی ترسیدم.

درسته، چند بارم اسب سیاه مغرورم جلوت ایستاد، حتی جلوی منم ایستاد، اما بازم قشنگ بود!

کاش می فهمیدم خسته شدی...

                            نفهمیدم.

تو هم یه دفعه گذاشتی و رفتی... برای همیشه رفتی...

 

این همه وقت گذشته...

خیلی وفته بازی ما تموم شده؛

درخت سرو دیگه بزرگ شده...

چند روزه که دوباره دارم به بازیمون فکر می کنم، به تک تک نگاهات... به دونه دونه ی شعارات...

هنوز نشستم سر جام، زیر سایه ی سرو بلند.

 درست جلوی جایی که یه روزی خالی نبود

نشستم و به صفحه شطرنجمون نگاه می کنم، درست مثل مات زده ها...

                    به خاطراتمون؛  به اسب سیاه مغرورم که داشتیم دو تایی، با هم افسارشو به دست می گرفتیم...

یادته همیشه بهت حمله می کرد...؟

              خوب یه بازی گردان، اگه بخواد یه مهره ای رو از دست بده، باهاش بدون فکر هر جایی میره...

              میره تو فلب دشمن. مثل ماجرای من واسبم!

اما تو هیچ وقت نزدیش... نزدیش... نزدیش...

به این نگاه می کنم که چقدر قشنگ بازی می کردیم!!

 

می دونی؟... این آخرا سر در گمیتو می دیدم... که چقدر با تردید حمله می کنی، با تردیدم دفاع می کنی؛

من که نمی تونستم به خاطرت یه دفعه همه ی مهره هامو سفید کنم... می تونستم؟...

مجبور بودم با همون موضع همیشگیم به بازی ادامه بدم؛

 

همیشه می خواستی ماتم کنی؛ هرگز نخواستم ماتت کنم...

درسته که با مات شدن تو من می بردم،

                   اما بازی تموم می ش... پایان بازی باخت من بود!

                                   باختنی که از هر شکستی سخت تر بود...

تو رفتی، اما با رفتنت اونم وسط بازی، باری قشنگمونو تموم کردی... این یعنی من باختم؛

        اما یه چیزیو می دونم، اینکه تو زمینو ترک کردی و اگه باختم، لا اقل موندم و مردونه باختم. مردونه ی مردونه...

 

این همه وقت گذشته...

خیلی وفته بازی ما تموم شده؛

درخت سرو دیگه بزرگ شده...

هنوز موندم؛ موندم و به لبخند آخرم فکر می کنم.

 

ازت یه خواهش دارم... هیچ وقت برنگرد، برنگرد؛

                    چون اون وقت، من مجبور میشم برم...

          هر چی باشه اسب غرورم مال منه و مال منم می مونه.

          اما، تو که مال من نیستی... شاید از اولشم نبودی...

نمی خوام منم مثل تو زمینو ترک کنم... نمی خوام فراموش کنم.

 

این همه وقت گذشته و هنوز تنهام...

     این من همونیه که عاشق بازی کردن بود...؟ نه... نه...

می دونی؟... تصمیم گرفتم بازم بازی کنم!

     اما نه با تو؛ با کسی که اسب غرور داره، مثل من... اونم قلعه ی دل داره، مثل تو...

           اما بازم اون سفیده و من سیاهم.

           اون سراسر عشقه و من سرشار از حسرت بردن... از شهوت شکست دادن...

 

صغحه ی شطرنجمونو می ذارم یه گوشه ای از دفترچه خاطراتم تا با غبار زمان محو شه،

مهره های خودمو...، مهره های سیاهو میگم... می ذارم برای بازی های بعدی...

مهره های تو که دیگه به دردت نمی خوره؛ تو دیگه دلت بازی نمی خواد... از اولشم نمی خواست... نمی خواست.

اما من بهت مهره هاتو بر میگردونم... تو که به اونا نگاه نمی کنی؛ اما اگه یه روزی به خاطر گذشته ات، برای خاطراتت بهشون نگاه کردی و دیدی یکیش نیست، بدون پیش من جا مونده.

          همم... لا اقل اینطوری بیخودی با گول زدن خودت،

          پیش بقیه، پیش من، پیش خودت... لاف بردن نمیزنی...!

 

این همه وقت گذشته...

گذشته و خیلی وفته بازی ما تموم شده؛

وقتی سر جای همیشگیم زیر سایه ی همون سرو پیر، جلوی رقیب جدیدم می شینم... چشمم به جز صفحه شطرنج جدبد و همبازی جدیدم، به یه مهره ی خاک گرفته ی قشنگ میفته...

        به یه شاه مهره ی سفید...

                    شاه مهره ی دل تو...

                    شاه مهره ی دل تو..."

 

 

 پی نوشت: مرگ را دعا گویم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت   توسط شفق کیوانیان | 
امروز اولین تولدی بود که تو دانشکده گرفتیم (ورودی های ۸۸)

از چند روز قبل مشغول آماده سازی بساط($) تولد بودیم -هانیه جنم خودش رو در این زمینه به اثبات رسوند و به نظر من اگر بزنه تو کار زورگیری آدم بسیار موفقی خواهد بود- و در کنارش سعیمون بر این بود که عالیا پی به ماجرا نبره...

دیشب هم من و مینا به قصد خریدن کادو بعد از کلاسامون زدیم بیرون و موقع برگشتن من از بهانه های رنگ و وارنگ استفاده کردم تا عالیا رو مجاب کنم که امشب هم مسیر نیستیم!... (جا داره همینجا از طه سمندری به خاطر اینکه مارو رسوند تشکر کنم) و ما به این نتیجه رسیدیم که در زمینه ی خرید اصلا زوج مناسبی نیستیم و سلیقه هامون زمین تا آسمون فرق می کنه! (در نتیجه دیگه من و مینا رو با هم نفرستید خرید!)

امروز صبح هم من و هانیه برای تهیه کیک و ساندیس کلاس فیزیک رو رها کردیم (از خدا خواسته!). و چقدر توی همین مدت بهمون خوش گذشت! و من هرگز مزه کیک پنیری که آقای فروشنده مفت و مجانی بهم داد رو فراموش نمی کنم، واقعا مرام گذاشت! و تاکسی هم مصیبتی بود! و پیچوندن عالیا هم مصیبت تری بود! تازه به سختی از جواب دادن به عالیا که می خواست بدونه کجا بودیم هم طفره رفتیم!!

سر حل تمرین ریاضی هم که با وجود اینکه عالیا بینمون نشسته بود داشتیم با نهایت پنهان کاری برنامه ریزی های لازمو انجام می دادیم و در این زمینه هم موفق بودیم و تولد داشت به یه سورپرایز موفقیت آمیز تبدیل می شد!!!!

بعد هم در مدتی که عالیا مشغول خوردن نهار بود، ما در حال تهیه تدارکات و آماده سازی مکان برگزاری جشن (اتاق پینگ پونگ) بودیم -جا داره از بچه های سال بالایی هم تشکر کنم- و من رفتم سراغ عالیا که بیارمش و همون موقع خودش گفت هانیه بهش گفته که بره اتاق پینگ پونگ و از اینکه مجبور شده نهارشو نصفه رها کنه کمی ناراحت بود! منم که خیلی کنجکاو شده بودم پرسیدم مگه اتاف پینگ پونگ چه خبره و...؟ هانیه هم خودشو به ما رسوند و گفت بچه ها دارن پینگ پونگ بازی می کنن!

و اینگونه بود که همون گونه که خودتون می دونید شد! (حیف که من لحظات اول رو تز دست دادم!)

اما وقتی وارد شدم عالیا بهم خبری داد که همچون پتکی بر صورتم نقش بست! شاید بد نباشه شما هم بدونید: عالیا گفت...

عالیا گفت...:

"دیروز دوست محسن (استاد حَلِت) بهش گفته بچه ها می خوان سورپرایزت کنن و برات تولد گرفتن!"

من ترجیح میدم به شرح تولد بپردازم!

اولش که به بزن و نرقص طی شد! (البته هنرمندی آقایان سمندری و قلندری که نیازی به توصیف نداره، باید می بودید و می دیدید!) و در حین اصرار دوستان مبنی بر رقصیدن شخص متولد چند نفر مکانو ترک کردند(...!) اما در نهایت نه تنها عالیا بلکه هیچ کس نرقصید (علی هم که بلد نبود برقصه وگرنه می رقصید، خشایار هم به خاطر خجالتی بودنش نمی تونست تنهایی برقصه!)

و مرحله بعدی پرتاب کیک تو صورت عالیا بود و من در یک لحظه که حواس عالیا به کیک نبود یک مشت از کیکو به صورتش انتقال دادم! و بعدش دیگه نفهمیدم چی شد که جدالی به راه افتاد که نگو و نپرس! در حدی که من و عالیا مجبور شدیم توی دستشویی ها دوش بگیریم! (البته اوضاع بسیار بر وفق مراد عالیا شد چون یکی از کارکنان آشپزخونه دلش به حال عالیا سوخت و لباس کارشو قرض داد!)

 حالا کیکش خوب بود؟!؟! (به ما که نرسید!)

و بعد از همه این اتفاقات اتاق پینگ پونگ به سان جبهه جنگ شده بود و من و هانیه و مینا با کمک چندتا از بچه ها (فله گری، شعبانی، محمد تبار) اونجارو به شکل اولش(!) در آوردیم! و این دلیل بسیار محکمی بود که ما سر حل تمرین فیزیک حضور نداشتیم! (در ضمن از فیلم بردار که فقط داشت بهمون می خندید هیچ تقدیری به عمل نمیاد! خوب کمکمون می کردی!!!!!)

در کل به نوبه ی خودمون ترکوندیم! حتی یه ذره(!) هم زیاده روی کردیم که هیکل یکدیگر و پاتوق را با کیک همسان نمودیم!

و اینم از تولد...

عالیا جون نولدت مبارک!!!

 

 

و اتفاق دیگه ای که امروز برام افتاد که ماجرای خر و پم پم قادر به توصیفش نیست!

با اینکه مهرداد بهم گفته بود که یه دوست گل فروش داره و می تونه رز سیاه تهیه کنه، بازم با دیدن یه رز سیاه که مدت ها دنبالش بودم خیلی ذوق زده شدم! و اون لحظه تمام نیرومو صرف این کردم که اسلامو به خطر نندازم!

من واقعا رز سیاه دوست دارم و الان یکی دارم!

مهرداد واقعا واقعا واقعا ممنونم!

امیدوارم سر این مسئله تو دردسر نیفتی!  (خر بیار، باقالی ببر، یه چیزیو بار کن،... نمیدونم همونی که خودت گفتی!)

من که خودم از لحظه ای که از سرما مجبور شدم سویشرتمو بپوشم داشتم جواب پس می دادم! (در واقع جوابی هم پس ندادم!)

راستی عالیا، خانوم استواری بهم گفت راه حلم درست بوده و اعتراف کرد که راه حل اونا خطامونو بالا می بره! حقیقتا اندکی احساس غرور بهم دست داد!

در آخر هم داشتم از تمرین بچه های موسیقی مستفیض می شدم (بابا کارتون درسته ها!) و واقعا دل کندن ازش برام سخت بود... واقعا ممنونم (ممنونیم!).

در آخر تر هم چشمم به جمال دوتن یکبار روشن و بار دیگر تیره و تار شد! اولیش فرزاد بود(دوست علی) و من واقعا از دیدنش متعجب شدم (یکی از رُزامم برد!).

من و علی و فرزاد خیلی گشنه مون بود و یکیمون اون دوتای دیگه رو مهمون کرد (من که نگفتم کی!!!!!!!!!!!) و کلی خوش گذشت و خندیدیم!

من امروز حتی سر کلاس فلسفه هم نرفتم!

...

.

.

.

.

با وجود این همه اتفاق خوب، نمی دونم چرا دلم گرفته...

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت   توسط شفق کیوانیان | 

"توی دنیا جا برای همه هست،

بهتره به جای این که جای کسی رو بگیریم جایگاه خودمونو پیدا کنیم..."

                                                               چارلی چاپلین

 

 

خیلی وقته که یه نظریه تو ذهنم به وجود اومده و روز به روز هم داره پر و بال می گیره.

مقدمه ای بر این نظریه:

  • مختصات: بر اساس این نظریه اطرافیان ما هر کدوم نسبت به ما روی یه مدار هستن.

 

  • زمان و پویایی: و زمینه ی این دنیای مجازی(!) روز به روز داره می لغزه و از ما دور میشه...

دور و دورتر... و این آدما هستن که برای حفظ فاصله به هم نزدیک میشن (و البته این نزدیک شدن می تونه دوطرفه یا یکطرفه باشه) و به نحوی با فراموشی ها و دوری های ناشی از گذر زمان مبارزه می کنن.

گاهی حتی سعی می کنن فاصله رو کم کنن...

 

  • بازدارنده ها: اما همیشه از این نزدیک شدنا استقبال نمیشه. اینجاست که موانع خودشونو نشون میدن، موانعی که نسبت به ما ثابتن و با محیط نمی لغزن. موانعی که هر کس می تونه توی هر فاصله ای از خودش بذاره و در صورت لزوم می تونه از اسم رمز هم استفاده کنه تا آدماشو فیلتر کنه.

۱.امان از روزی که یه نفر بخواد و اون یکی نخواد! (باید خیلی سخت باشه)

۲.دوست ندارم به موانع برخورد کنم و همیشه بیش از اونی که انتظار میره فاصله رو حفظ می کنم تا از مواجهه با موانع پیش گیری کنم. (شاید با چیزی که در ظاهر روابطم می بینید در تغایر باشه)

۳. اگه قدمامون حساب شده باشن نه اونقدر دور میشیم که زحماتمون به باد بره و نه اونقدر نزدیک میشیم که طرف مقابلمون بترسه و مانع بسازه. به عبارت دیگه خوبه که با افراط و تفریط جایگاه خودمونو از دست ندیم.

۴.نه دلم شکستنیه، نه غرورم و نه دیوارایی که می سازم... همیشه این حرمت هاست که می شکنه. (این بند هم بی مخاطبه و امیدوارم بی مخاطب بمونه)

 

 

(این نظریه شاخه های زیادی داره و خیلی بهش فکر کردم، جالب ترینش هم دسته بندی آدماست. الان اصلا تو مود نوشتن نیستم. این مقدمه رو هم به خاطر جشن فارغ التحصیلیمون (۲۳/۰۷/۸۸) نوشتم!)

و اما در باب جشن:

 

"گذشت و گذشت...

          عقربه ها مدارها را هل می دادند...

مدار های در حال رشد زیر پایمان می لغزیدند، انگار فرار می کردند

           اما ما نلغزیدیم

                       ماندیم...

بیشتر گذشت،

          مرزها را شکافتیم، دایره ای از پس دایره ای دیگر...

                     موانع را گاه شکستیم و گاه محوشان کردیم...

اما، هر چه می گذرد عقربه ها زورمندتر می شوند،

                                 مدارها فراری تر،

                                 لغزش ها بیشتر...

می گذرد و خواهد گذشت،

                     و ما می مانیم و خواهیم ماند...

                                          بی لغزش...!"

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت   توسط شفق کیوانیان | 
الان چند دقیقه ای می شه که خیر سرمون تو کارگاه کامپیوتر نشستیم و من دارم فکر می کنم که از کجا شروع کنم...

این خانومه هم هی صحبت می کنه و نمی ذاره من درست قکر کنم!

ماجرای کوه این دفه از اینجا شروع شد که سه شنبه مارو جمع کردن توی یه کلاس و در مورد برنامه توضیح دادن و برای اطمینان از شیرفهم شدنمون، امیر آقا یه تعدادی طرح و نقش هم روی تخته کشیدن که البته با واقعیت اندکی فرق داشت.

قرار بود ساعت ۶:۳۰-۶:۴۵ توی میدون درکه جمع شیم و چنین هم شد.

جمعا ۱۷ نفر بودیم -از ۸۸یها ۲نفر- و به سرپرستی امیر آقایی راه افتادیم.

قرار بود از پایین تا قله ۲تا توقفگاه داشته باشیم که البته به دلایلی ۳تا شد!

اولی یه جای باصفا با کلی درخت (که تعداد درختاش از نقاشی روی تخته خیلی بیشتر بود) کنار یه چشمه. اونجا صبونه رو خوردیم و البته دوستان بسیار لطف کردن و منو نکشتن و شاخ بودن منو به بزرگی خودشون بخشیدن. ۴ نفر از بچه ها موندن و فکر کنم ساعت ها حکم و شلم و ... بازی کردن!!!!

دومی هم کلبه بود، و از استراحتگاه اولمون تا کلبه من از هم نوردی با دوتن از افراد (آقایان بستانی و لولاگر) که تا اونجا مشاعره می کردن واقعا لذت بردم. از ۱۳ نفر باقیمونده، ۵نفر برگشتن و ما هشت نفری به قصد فتح قله رفتیم بالا!

اما... بر خلاف برنامه یه توقف اساسی دیگه هم داشتیم! و در مدت توقفمون بعد از اعترافات دوستان دوباره گروه به دو قسمت تقسیم شد و  ۴نفر برگشتن و ۴ نفر باز به قصد فتح قله رفتیم بالا! (ساعت ۱۰:۱۵)

سیاوش (سرپرست)، خشایار(کمک سرپرست)، من و حامد.

و رفتیم و رفتیم و رفتیم... ساعت ۱۲ رسیدیم به قله و اون موقع بود که به طرز شگفت آوری خستگی از جسم و روح من خارج شد!

البته روی قله با یه میله و یک گونی پاره که بهش وصل بود مواجه شدیم و اینگونه بود که به صحت این که ارزش هر راه به مسیرشه نه به مقصد پی بردیم...

بعد از نیم ساعت با کوله باری از انرژی تصمیم به بازگشت گرفتیم.

و از مسیر های مختلفی اعم از سنگ و پاره سنگ و تکه سنگ و ریز سنگ و شن (شن اسکی!) و ماسه و خاک، هر کدوم در شیب های مختلف عبور کردیم و ساعت ۱۴:۳۰ به جمع دوستان پیوستیم.

و بعد از چندی استراحت و نهار و بازی -آقایان سیاوش و امیر هم شطرنج بازی کردن- بارون گرفت و همگی بالاجبار و با سرعت راه افتادیم و برنامه تقریبا به پایان رسید.

و وقتی به پایین رسیدیم محسن هممونو مهمون کرد و یه بستنی هم خوردیم و بعد از خداحافظی (من هنوز نفهمیدم باید دست بدم یا نه؟!) جدا شدیم.

این برنامه هم برای من واقعا فراموش نشدنی بود و به مدت چند هفته شارژم کرد!

البته گویا زیادی شنگول شده بودم چون فرداش توی دانشگاه، از فرط هیجان داشتم بالا و پایین می پریدم و وقتی به علی گفتم قله زدیم کلی خندید و گفت اولین بار بود که قله می زدی؟ منم که ضایع شده بودم، کلی به خودم خندیدم و سعی کردم کمی در پوست خود بگنجم که دیگران متوجه این موضوع نشن اما حقیقتا موفق نشدم و همینجا اعلام می کنم که اولین قله ای بود که زدم! و هنوز هم خرکیف می باشم!

تا باشه از این برنامه ها و به تبعش در پوست نگنجیدن ها!

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت   توسط شفق کیوانیان | 
"با دغدغه ها بزرگ شدن لازم است اما کافی نیست،

 از دغدغه ها بزرگ تر شدن لازم نیست،  اما واقعا کافیست!!!"

 

 

  • دیروز (با خط خرچنگ غورباغه ای کودکی بخوانید!)

سلام خدا جان،

خدایا من خیلی کوچک هستم و آرزوهایی دارم. آرزو هایی که خیلی زیاد هستند. خدایا من مشکلاتی دارم که خیلی از من بزرگ تر هستند. پدر بزرگ میگوید تو از مشکلات من هم بزرگ تری.

از تو که انقدر بزرگ هستی نمی خواهم مشکلاتم را حل کنی. از تو فقط می خواهم کاری کنی که من خودم زود تر بزرگ شوم که بتوانم به آرزو هایم برسم و مشکلاتم را حل کنم.

 

 

  • امروز

خود دردِدلی : دیروز مشکلات کوچکم را با خدایی که کمی از مشکلاتم بزرگ تر بود در میان گذاشتم.

خیال می کردم وقتی که بزرگ شوم به تمام آرزوهای ریز و درشتم می رسم و همه ی مشکلاتم را حل خواهم کرد.

بزرگ شدم.

حتی خیلی بزرگ تر از از خدایی که آن دیروز ها می شناختم. اما مشکلاتم هم بزرگ شدند. آرزو هایم هم...

نمی دانم فردا چه می شود...؟.؟...

اما دیگر آرزو هایم را بلند بلند نمی گویم،

می ترسم خیلی خیلی بزرگ شوند!...

 

 

  • فردا

.

.

.

 

       خدایا... پس کی می خواهی بزرگ شوی...؟

 

                                                             (نوشته شده در فروردین ۸۸)

 

 

پی نوشت: پایین این نوشته تاریخ دقیقشو نزدم و در نتیجه نمی تونم تاریخ ارسالشو دست کاری کنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت   توسط شفق کیوانیان | 

سه شنبه اعلامیه ی مربوط به کوهو روی برد دانشگاه دیدم، چند تا از بچه ها هم ازم پرسیدن پایه ای یا نه و...! منم گفتم باهاشون میرم!

اما چشمتون روز بد نبینه! درست شب قبلش به تب و لرزی مبتلا بودم که نگو و نپرس و هم زمان معده ی گرامی هم به عودی گروید و حسابی زد تو خط شکوفه و این حرفا!... دیر وقت بود و من همچنان تصمیم داشتم که برنامه کوهو از دست ندم! بالاخره بعد از ۲ ساعت و نیم بیدار شدم و راهی شدم!

۱ ساعت تمام سر خیابون ۳۲ جمشیدیه منتظر بودم و هیچ خبری نبود! البته ناگفته نماند که بارها از سی ام تا سی و چهارمو بالا و پایین کردم اما در نهایت نا موفق بودم... به ذهنم رسید که شاید برنامه کنسل شده و با توجه به اینکه هیچکس گوشیشو بر نمی داشت شکم به یقین بدل شد (البته کنسل شدن برنامه برای من خیلی بهتر بود چون اگه می خواستم تا قله برم الان یه حلوا افتاده بودین!)

می خواستم یه ذره خودم برم بالا و زود برگردم (به دلایل امنیتی) که همون موقع یکی از دوستان ، علی(همونی که سندروم خود داف پنداری رو اجرا کرده بود!) به همراه سه تن از دوستانش -اشکان، فرزاد و آرش- جلوم سبز شد! و اینگونه شد که ما ۵نفری تا پناهگاه رفتیم! (البته اگه من نبودم اونا بالاتر از این حرفا میرفتن!)

کلی بازی کردیم (حکم و شلم!- راستی بیدل بازی نکردیما!) و من هنوز در تعجبم که چرا اون چهار نفر سه دست ورق با خودشون آورده بودن!؟

یکی از این چهار نفر علیرغم رشته و دانشگاه خفنش (مکانیک شریف) رتبه ی بسیار مسخره ای آورده بود... بگم؟...بگم؟..! و من از لحظه ای که فهمیدم تا موقع خداحافظی در حال بزرگنمایی این استضحاک بودم و هنوزم میگم... واقعا زشته!

و در کل از جزئیاتی از قبیل فوتبال استقلال و پرسپولیس و... که بگذریم در کل باید بگم به من که خیلی خوش گذشت!

راستی اون معمارو تونستید حل کنید؟

باتری تموم کردن ماشین هم که به نوبه ی خودش مصیبتی بود!!!!!!

بچه ها منو سر ظفر گذاشتن و البته از اونجا تا خونه هم مصیبتی بود!

و بعدش خونه... حموم... و خواب!!!

بعد از ۳ ساعت، در خواب ناز بودم که با ضربات سهمگینی بیدار شدم!!!! و شبنم و هلیا و هوتن منو به زور بردن خونه شون!!! منم هر قدر مقاومت کردم فایده نداشت! به هر حال سه تار و آوازی که برقرار بود حالمو حسابی جا آورد.

اما در نهایت من بعد از ۲ ساعت خواب و کلاس رانندگی سحرگاهی! راهی اولین روز تحصیلیم در دانشگاه شدم!

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت   توسط شفق کیوانیان | 

امروز اولین روزی بود که رفتم دانشکدمون (البته قبلاً به مناسبت باشگاه نجوم اومده بودم، اما خوب اینبار فرق میکرد، الان من یه عضو از این مجموعه م)

واقعاً روز فراموش نشدنی ای بود.

حقیقتا دیروز که برای ثبت نام رفتم دانشگاه یه عده آدم سرخوش نشسته بودن پشت یه تعدادی میز و به خودشون می گفتن ّشورای صنفی دانشجویان دانشکده فیزیک دانشگاه تهرانّ! و اتفاقا قیافه یکیشون خیلی آشنا بود و من هر چی بهش نزدیکتر میشدم به نظرم آشناتر میومد. تو چهره هم خیره شده بودیم و از قیافه ش فهمیدم اونم دغدغه منو داره و داره به حافظه ش فشار میاره! داشتم این چهره رو با تمام چهره های موجود در خاطراتم تطبیق میدادم (احتمالا اونم داشت همین کارو می کرد!) که با فشار میز (که حاصل از نزدیک شدن زیادی از حدم به میزا بوذ) به خودم اومدم و بعد از چند ثانیه search مغزم با موفقیت به پایان رسید، و اون آدم کسی نبود جز آذرین! البته آذرین هنوز منو نشناخته بود و من مجبور شدم کلی خودمو معرفی کنم. کنار آذرین هم یه نفر دیگه نشسته بوذ... و اتفاقا قیافه اون هم آشنا بود، اما از اونجایی که سلول های خاکستری مغزم از فرط فشار بنفش شده بودن شناسایی رو به بعد موکول کردم! بگذریم! همه ی اون آدم ها (که در اون لحظه به دو دسته آذرین و غیر آذرین تقسیم شده بودن) پیوسته عباراتی از قبیل: معارفه، بیاین حتما، دانشکده گردی، پاشو بیا خودت می فهمی، ساعت ۹، امیر آباد، معرفی اساتید، فردا و ... رو تکرار میکردن و اینطوری بود که من تصمیم گرفتم فرداش(که امروز باشه) ساعت ۹ در دانشکده فیزیک واقع در محله امیرآباد به قصد آشنایی با اساتید و دانشجویان، دانشکده گردی و... حضور به هم برسانم!

و اینگونه بوذ که اونگونه شد!!!!!

البته با وجود تذکر های بسیار زیاد دوستان من امروز  ساعت ۱۰:۳۰ در دانشکده فیزیک واقع در محله امیرآباد به قصد آشنایی با اساتید و دانشجویان، دانشکده گردی و... حضور به هم رساندم!

و حالا بشنوید حکایت این روز را:

در لحظه ورودم هیچ جانداری در دانشکده نه پر میزد و نه میخزید و نه در حال عبور و مرور بود! البته به جز آقای نگهبان که تمام حواسشان (دقیقا تمام حواس) به موتور احتمالا محبوبشان بود!

و من برای تمرین رعایت قوانین (که قبل از ورودم از جانب آشنایان بسیار مورد تذکر قرار گرفته بود) با دقت تمام کارت دانشجویی خود را کنترل نموده، و با تصور چهره متخلف خود دوباره و سه باره کارت را چک کردم و به ناچار به خودم اجازه ورود دادم!

اولین برخوردم با یک دانشجوی دختر سال سومی بود (که ابتدا به دلیل آنکه از من هم سردرگم تر بود گمان بردم ورودی جدید است!) که بعدها فهمیدم عضو انجمن اسلامی دانشکده است و از او در باره ی برنامه مربوط به ورودیها پرسیدم و او مرا نزد یک دانشجوی پسر برد که اتفاقا بعدها فهمیدم عضو انجمن اسلامی دانشکده است! و آنها مدتی درباره نمراتشان که در رده ۱۹-۲۰ بود صحبت کردند و بعد از چندی متوجه حضور من که از شدت گرخیدگی مهلک (به سبب نمره ها) به فکر بررسی دوباره کارت دانشجویی خود افتادم و از خداوند متعال می خواستم اشتباهی رخ داده باشد شدند و برایم توضیح دادند که این نمرات مربوط به یک درس است و آن درس را گلابی نامیدند (من چنین درسی را در لیست دروسمان نیافتم) و کمی هم از استثنا بودن نمرات خود در میان سایر دانشجویان گفتند و دانشجوی دختر دانشجوی پسر را خفن نامید و آز آنجا بود که من با آقای خفن و دوستشان آشنا شدم!

در حیاط ایستاده بودیم که ناگهان همان دختر آشنایی که روز قبل در کنار آذرین نشسته بود را در حین عبور خفت کردیم و او من و دوتا از ورودی ها (که همان لحظه رسیدند) را به محل اجتماع امثال خودمان هدایت کرد و در آن کلاس من برای اولین بار استاد توسلی را زیارت کردم و به دلیل بهایی که ایشان به دانشجویان فقط کمی متخلف میدادند (اینگونه به نظرم آمدند!) مریدشان شدم! و در حالی که به ردیف های عقبی میرفتم بالاخره یکی از دوستان مدرسه ای خود را دیدم! بهار روحوند!

و پس از اتمام سخنان استاد محترم ما را به دانشکده گردی بردند. تقریبا تمام قسمتها را دیدیم و در آزمایشگاه اپتیک و کتابخانه و محل تجمع اعضای شورا و بسیج و انجمن اسلامی هم توقفکی داشتیم و مستفیض گشتیم. و مسئله ای که بسیار مارا مسرور کرد وجود مستراح در تمامی طبقات بود! (یقینا این مسئله شما را هم در بدو ورودتان شاد کرده، پس با نهایت احترام نیشتان را ببندید)

و بگویم از انجمن اسلامی دانشجویان که با فرضیه اولیه من درباره آن بسیار در تغایر بود،-با توجه به اینکه در انجمن بودن و دانشجویی بودنش شکی نیست- چرایش را خودتان میدانید...  که در همین روز ورود (با توجه به این که من در صددم در مدت اندکی که در این دانشکده می پلاسم نهایت استفاده را به عمل آورم) من عضو کتابخانه انجمن شدم و کتابی را به امانت گرفتم!  و ستون آزاد مربوط به این انجمن نیز از عجایب این دانشکده است که از آنچه من فکر می کردم هم آزاد تر است و به تغایر ذهنی من می افزود.

و پس از دانشکده گردی برای اولین بار تصمیم گرفتند به مناسبت ورود ما نهالی در محوطه سبز بکارند که این نهال نمادی از ما صفری ها بود (مراجعه شود به ویژه نامه دانشجویان وروذی دانشگاه تهران-ص۱۲). و قرار شد ما هم در کاشت نهال دستی داشته باشیم... زمینی که برای نهال۸۸ در نظر گرفته بودند از درجه خشکی به حالت سنگ درآمده بود و بیلی هم که در اختیارمان بود بیشتر به خاک اندازی دسته بلند شباهت داشت و با رعایت دموکراسی کامل ورودی های پسر به بیل زنی و تلاش و ورودی های دختر به تشویق بیل زنی و تلاش مشغول شدند و من هم به نظاره ایستاده بودم و در فکر این که همیشه یک نفر باید برخیزد...و سرانجام به سمت بیل رفتم و بیل را از دوستان خسته خود که در تعجب بودند گرفتم و...  متاسفانه خودم از توصیف این قسمت معذورم...  و پس از چندی یکی از ورودی های پسر با اقرار بر اینکه آبروی ورودی های پسر را برده ام بیل را از من گرفت و خود مشغول شد. در این هنگام بود که فردی که دیروز هم در فرایند پیچیده ثبت نام ما را یاری کرده بود(که خشایار می نامیدندش) به نیابت از کسی (نمی دانم چه کسی اما به زودی خواهم فهمید) به من چهاردهمین دکترای دانشکده را اعطا کرد و من حتی ذره ای از مفهوم حرفش را درک نکردم اما برای محکم کاری دکترایی که وعده اش را گرفتم چند بیل دیگر بر زمین زدم! و پس از اتمام مراسم بیل زنی به چرایی اینکه آغلب فقط همان یک نفر برمی خیزد اندیشیدم و از اینکه چگونه دوستانم از کاشتن نهالشان با دست خود گذشتند بسیار متاثر و بسیارتر متعجب گشتم!

و این از نهال ما که همان ماست، امیدوارم تا روزی که درخت شد و تا روزهای بعد از آن سبز باشد و سبز بماند. (اگر این سبز را با سبز دیگری اشتباه گرفتید انحراف از خودتان است)

و پس از کاشت نهالمان به سلف رفتیم و غذا خوردیم و در این مکان بود که دوستان به ما متذکر شدند که سبزی های قرمه سبزی همان علف های دانشکده هستند البته طبخ شده (از کجا میدانند، نمی دانم) و متذکرتر شدند که غذایمان عاری از -روم به دیوار- کافور می باشد (از کجا میدانند، ترجیحا نمی دانم!)

پس از صرف غذا با دکتر منصوری آشنا شدیم -عجب انسان با فضیلتی- و ایشان برایمان صحبت کردند. متاسفانه نمی توانم صحبت هایشان را مکتوب کنم (ای کاش می توانستم). از کلاس بسیار استفاده بردیم.

و پس از کلاس خواهرم به دانشکده ما آمد و نمی دانم این بار نگهبان(ها) مشغول چه کاری بود(ند)! به هر حال من با شوق و ذوق بسیار صحنه بیل زنی خود را برای خواهرم تعریف کردم و خواهرم در کمال خونسردی گفت با توجه به شناختی که از تو دارم اگر جز این کار دیگری می کردی تعجب می کردم. (و من در همان ثانیه ها دعا می کردم آنقدر که خانواده مرا می شناسند در دانشکده شناخته نشوم) و در همین اثنا همانی که خشایار نام داشت به ما پیوست و گفت برنامه بعدی بازی است! و من از فرصت استفاده کردم و خواستار دریافت هرچه سریع تر دکترایم شدم و ایشان پس از خنده فراوان درباره دکترا اندکی توضیح داد و گفت این دکتری در حیطه رشته IOP است. اما من در همینجا گوشزد می کنم که من به هیچ عنوان بیخیال دکترایم نمیشوم و در صورت عدم دریافت حتی پس از ترک دانشکده، بیخیال دانشکده نمی شوم!

و اما بشنوید از بازی... در حال رای گیری بر سر بازی ها بودیم. پیشنهاد هایی که توسط فردی که دکتر نام داشت(نمیدانم دکتری چه داشت) شد:

(دکتر:)- مافیا(که البته طولانیه)، پانتومیم، شلم،...  (و من برای فرار از وسوسه! دیواری کوتاه تر از گوش هایم پیدا نکردم و به خود اطمینان دادم که اشتباه شنیدم)

 (خ:)- نه سه دست داریم، بلوف هم میشه بازی کرد.  (و من که نه، ناخودآگاه موَسوَس! من فریاد برآورد و هماوردی برای حکم و یا پوکر خواست و من نفهمیدم چرا و چگونه پس از کمتر از دقیقه ای دکتر شماره ۱۳ IOP با یک دست پاسور بازگشت! فک من با دیدن این صحنه بر خاک مالیده شد و خواهرم هم مانند این صابونهای کفی کف کرده بود و پیوسته از من میپرسید که آیا اینجا دانشگاهست؟!)

اما تنها به سبب دوری از تفرقه و چند دستگی در آخر به پانتومیم مشغول شدیم. لغات پانتومیم هم فاش نمی کنم اما لغتی که ارزش فاش شدن را دارد سندروم خود داف پنداری! است که پیشنهاد فردی به نام مهرداد (که بنده خدا فقط و فقط بدبین! بود و دیگر هیچ) بود. و من همین جا به خاطر اهانت ناخواسته ای که در حین اجرای واژه مالیخولیایی به ایشان کردم معذرت می خواهم!

و در پایان امیدوارم بسیار خوشتر بگذرد بر ما!

 

اینم از امروز، دیگه دستم درد گرفت!

فقط دو تا نکته: ۱)لحن نوشته کاملا از قصد اینگونه انتخاب شده و ۲)دلیل اینکه به خزئیات خیلی پرداختم اینه که دوست ندارم حتی یه لحظه ش از ذهنم بره!

پیشنهاد می کنم شما هم بنویسید!

امیدوارم چیزی از قلم نیفتاده باشه! اگه چیزی به ذهنتون رسید بگین!

و در نهایت پاینده و سبز باشید...
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت   توسط شفق کیوانیان | 

فریاد بزن... چونان که ما فریاد زدیم...

هوشیار باش... چونان که ما بودیم...

چه سود؟ خدا خواب است... خوابی زمستانی که پایان ندارد...

این بار من نیز برخاستم... به سان شما... چه سود؟ او اگر برنخیزد...

                                                                       او اگر نخواهد...

 

 

دایره ای برایمان کشیدن و گفتند در محیطش گام بردارید، و این زیستتان است... چشم اندازها را تغییر می دادند... بی آن که بدانیم در همان دایره ایم...

پی بردیم،

و آنگاه وقتی پذیرفتیم که تقدیر این است چشم انداز ها را نیز از ما گرفتند و بخشیدند به آن هایی که شاید می توانستند به این تکرار ها پایان دهند!

اما... اکنون چه سود؟

باختیم، خود را باختیم، وجودمان را...

یاخته های آگاهمان را، که خود با پای خود به پای میز محاکمه می روند تا شاید دیگر نبینند چشم اندازهایشان را...

که دیگر در جاده های تکرار نپوسند...

 

می نویسم برای خدایی که ما را بیدار آفرید و خود خوابید... و شاید خواب هفت ها و هفت ده ها و هفت صد ها و هفت هزار ها پادشاه را می بیند.

                    اما او نیز، تنها، چشم انداز ها را می بیند!

کسی چه می داند؟... شاید خدایمان حبس باشد و با هر دردمان، درد بکشد و نتواند...

شاید هم خداییش را به تاراج گذاشته

             و به بیدارانی که هنوز تن به رویاهای شیرین خواب زدگان نداده اند، می خندد

             و در دل گندیده اش می گوید:"شما نیز از پا در خواهید آمد...!"

 

فریاد بزن...بر سر خدایی که غریو ها را در گلوگاه خاموش کرد...

این است زیست ما...

 

                         گفت گلبانگ عاشقانه ما در گلو شکست

                                                               حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

 

خفقان... خفقانی سرد... که امید هایمان را خشکاند و فرسود... که حتی اشک های گرم و همراهمان را منجمد کرد... و نوایمان را در پشت دیوار لب های خشکیده و لرزانمان، در گلوگاهمان فرو داد و بغضی مستحکم را نگهبانش کرد...

(یاد سرود ملی مدرسه مون افتادم)

              در میان طوفان...

              چون تیره شد نور امید

              یاد داریم سرود دیروز

              چون گرمای نور خورشید

                                                              دیروز، امید پریدن

                                                              بالا رفتن و رسیدن

                                                              راهی، که با هم پیمودیم

                                                              دیروزی که با هم بودیم...

 

در دیاری که آرمان هایمان از ما می گریزند... ماندن چه سود؟...

در پیکاری که خدایش بر نمی خیزد.... برخاستن چه سود؟...

به فراموشی سپرده می شویم روزی... همان گونه که فراموش کردیم...

انتظاری نیست... دیگر آغوش خدایی ناتوان و یا اگر پرتوان، به ظاهر بی طرف را نمی خواهم...

آغوش خدایی که آرزوهایم در دستان گرم و مهربان و بزرگش له شدند را نمی خواهم...

چه تفاوت... دل دریاییمان در این سرما می خشکد سرانجام...

 

خدای پیر ناتوانم، آسوده بخواب... اینجا هر که بیدار بود را خواباندند...

دستان بزرگت فرسوده شده و فقط یارای لهاندن آرمان های مثل من ها را دارد...

پس آرام تر گیر و بخواب... نه سکوت پر صدایت را می خواهم و نه فریاد بی صدایت...

فقط آرزوهایم را می خواهم... دستان من امن تر است...

 

بگذار آرمان های سبزمان مارا هدایت کنند و دگر بار ،روزی چشمه های اتحاد و امیدمان خروش از سر گیرد...

شاید آن روز برسد... شاید...

 

 

دو روز پس از اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت   توسط شفق کیوانیان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به تازگی تصمیم گرفتم نوشته هامو اینجا بذارم، تمامی نوشته های این وبلاگ (به استثنای خاطرات) زاده ی ذهن و تخیل من هستند و هیچ مخاطب و یا اشاره به شخص خاصی ندارند!
امیدوارم لذت ببرید و با نظراتتون به بهتر شدن نثر نوشته هام کمک کنید

پیوندهای روزانه
یادداشت های حامد قدوسی
آرش حجازی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
آذر 1387
آبان 1387
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
دست نوشته
خاطرات
پیوندها
امیرآقا
سحر
مهرداد
کیمیا قریب
فرزانه شیرازی
نامه هایی به باد
الهام
خشایار کیانفر
سحر رحمانی
آرش فعله گری
بهار روحوند
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM