کاش فقط یک روز دوباره داشتم...
خونشون دور بود... سخت بود تا اونجا رفتن. تازه توی طرح زوج و فرد هم بود. اما من انقدر بابابزرگم رو دوست داشتم که هفته ای یک بار بهشون سر می زدم. اگه یه هفته نمی تونستم برم باهام قهر می کرد و تلفنی باید کلی نازشو می کشیدم تا باهام آشتی کنه.
قبل از اینکه پارکینسون لعنتی شروع بشه هر دفه می رفتیم خونشون یه یک ساعتی غیب میشد و آخرش می فهمیدیم کفشای هممونو شسته و نو کرده. قبل از پارکینسون، ماهی یک بار با مامان بزرگم برامون لواشک درست می کردن. توی حیاط خونشون. قبل از پارکینسون، همیشه صدای رادیو توی خونشون می پیچید. قبل از پارکینسون، خودشون هر شب زنگ می زدن تا نفهمیم چقدر بی معرفتیم. قبل از پارکینسون، کلی خاطره جدید داشت برای گفتن. فقط حیف که ما به حد کافی برای خاطراتش گوش نبودیم. قبل از پارکینسون، هر وقت ازش می خواستیم آهنگ بخونه و کلی اصرار می کردیم، آهنگ یه روز دو تا چشم سیاهو برامون می خوند.
نمی دونم پارکینسون بود یا پیری؟ دیگه کم کم از لواشک خبری نبود. مامان بزرگم تنهایی نمی تونست درست کنه. از صدای رادیو و خاطره و آهنگ هم خبری نبود. کم رو و کم حرف شده بود. یه موقع هایی به زور ازش می خواستیم خاطره تعریف کنه. خودمون هم باید کمک می کردیم تا یادش بیاد. یا گهگاه براش آهنگشو می خوندیم تا باهامون همخونی کنه. توی این 4 یا 5 سال می دیدم داره پیر میشه. هر بار می رفتیم خونشون برگشتنه توی ماشین گریه می کردم. هر بار دور شدنشو میدیدیم.
یادمه یه دوره ای بود که به شدت به بازی 2048 اعتیاد پیدا کرده بودم. توی مترو، تاکسی، دستشویی!، سر کلاس، موقع خواب، حتی وقتی مهمونی بودیم، همه جا بازی می کردم. یه بار که کنار بابابزرگم بودم، دید سرم توی گوشیمه گفت اگه جوک می خونی بگو منم بخندم. وااای. لعنت به من. لعنت به من. منم که کلا جوک نداشتم. آخر هم خودش گفت حالا که تو جوک نداری بذار من بهت جوک بگم و همون جوک همیشگی دو تا کرم ها رو گفت. یادمه که روز پدر بهش زنگ نزده بودیم و سر ظهر یهو رفتیم خونشون، تا ما رو دید چشماش پر از اشک شد و بعد از 1 ساعت وقتی کادوی روز پدرو بهش دادیم، فهمید یادمونه. اول یه کم خودشو کنترل کرد و بعدش زد زیر گریه. مامان بزرگم می گفت از صبح داره می پرسه که بچه ها زنگ نزدن؟
ما همیشه به زور توی برنامه هفتگیمون چند ساعت خالی می کردیم تا بهشون سر بزنیم و اونا کل هفته منتظر می موندن تا اون چند ساعت برسه. این فرایند لعنتی زندگی...
چند ماه قبل از رفتنش به بیمارستان بود که تازه فهمیدم. فهمیدم چقدر کم دیدمش. هفته ای دو بار می رفتم پیشش. بهش غذا میدادم. حموم می بردمش. باهاش حرف می زدم. لپاش... لپاشو می چلوندم و بوس می کردم. دستاش... دستاش... جنس دستاش.
گاهی شب خونشون می موندم. باورم نمیشد انقدر خوشحال بشن. مامان بزرگم پشت تلفن داد میزد و میگفت، باباااااا امشب مهمان کوچولو داریم. یک بار که نصف شب داشتم به پارکینسون بابابزرگ فکر می کردم و زیر پتو آروم گریه می کردم، بابابزرگ اومد بالای سرم، بوسم کرد و گفت بخواب بابا جون، هیچی نیست.
وقتی که رفت بیمارستانو خوب یادمه. روزانه فقط نیم ساعت وقت ملاقات داشتیم. اونم باید دو تا دوتا می رفتیم پیشش. به من روزی نهایت ده دقیقه می رسید. تازه فکر کنم همه مراعات منو می کردن که همون ده دقیقه رو داشتم. یادمه که هر روز از دانشگاه می رفتم بیمارستان و بر می گشتم دانشگاه. یادمه که هر روز منتظر میموندم تا ساعت ملاقات برسه تا فقط ده دقیقه آهنگ مورد علاقه شو توی گوشش بخونم. تازه مطمئن نبودم می شنوه یا نه. می فهمه یا نه... این همه سال وقت داشتم...
گاهی یه ذره هوشیار بود و آرزو می کردم اسممو به زبون بیاره. واقعا آرزوم بود. این همه سال...
با این که کم کم پیر شدنشو می دیدم، با اینکه بیش از یک ماه توی بیمارستان بود، من بازم آماده رفتنش نبودم.
الان بیش از یک سال می گذره.
دیگه روز پدر این ماییم که گریه می کنیم.
نوروز... نمی دونم این دو تا نوروزو چطوری شروع کردیم، بدون پاکت نامه ای که از دستش می گرفتیم و پشتش یه شعر یا پیام قشنگ نوشته شده بود. چه 93 و 94ی بود بدون بابابزرگ. بدون لپاش وقتی غذا می خورد. بدون دستاش. نمی دونم من که انقدر دوسش داشتم چرا فقط هفته ای یک بار می دیدمش. چرا... دلم انقدر می خواد یک بار دیگه بوسش کنم، یک بار دیگه دستاشو بگیرم. فقط یک بار...

اینارو نوشتم که خالی شم. نوشتم شاید یه کم دلتنگیم برطرف شه. خب نشد. معلومه که نمیشه!












زنجیر ها را پاره پاره کردم