کاش فقط یک روز دوباره داشتم...

 

خونشون دور بود... سخت بود تا اونجا رفتن. تازه توی طرح زوج و فرد هم بود. اما من انقدر بابابزرگم رو دوست داشتم که هفته ای یک بار بهشون سر می زدم. اگه یه هفته نمی تونستم برم باهام قهر می کرد و تلفنی باید کلی نازشو می کشیدم تا باهام آشتی کنه.

قبل از اینکه پارکینسون لعنتی شروع بشه هر دفه می رفتیم خونشون یه یک ساعتی غیب میشد و آخرش می فهمیدیم کفشای هممونو شسته و نو کرده. قبل از پارکینسون، ماهی یک بار با مامان بزرگم برامون لواشک درست می کردن. توی حیاط خونشون. قبل از پارکینسون، همیشه صدای رادیو توی خونشون می پیچید. قبل از پارکینسون، خودشون هر شب زنگ می زدن تا نفهمیم چقدر بی معرفتیم. قبل از پارکینسون، کلی خاطره جدید داشت برای گفتن. فقط حیف که ما به حد کافی برای خاطراتش گوش نبودیم. قبل از پارکینسون، هر وقت ازش می خواستیم آهنگ بخونه و کلی اصرار می کردیم، آهنگ یه روز دو تا چشم سیاهو برامون می خوند.

نمی دونم پارکینسون بود یا پیری؟ دیگه کم کم از لواشک خبری نبود. مامان بزرگم تنهایی نمی تونست درست کنه. از صدای رادیو و خاطره و آهنگ هم خبری نبود. کم رو و کم حرف شده بود. یه موقع هایی به زور ازش می خواستیم خاطره تعریف کنه. خودمون هم باید کمک می کردیم تا یادش بیاد. یا گهگاه براش آهنگشو می خوندیم تا باهامون همخونی کنه. توی این 4 یا 5 سال می دیدم داره پیر میشه. هر بار می رفتیم خونشون برگشتنه توی ماشین گریه می کردم. هر بار دور شدنشو میدیدیم.

یادمه یه دوره ای بود که به شدت به بازی 2048 اعتیاد پیدا کرده بودم. توی مترو، تاکسی، دستشویی!، سر کلاس، موقع خواب، حتی وقتی مهمونی بودیم، همه جا بازی می کردم. یه بار که کنار بابابزرگم بودم، دید سرم توی گوشیمه گفت اگه جوک می خونی بگو منم بخندم. وااای. لعنت به من. لعنت به من. منم که کلا جوک نداشتم. آخر هم خودش گفت حالا که تو جوک نداری بذار من بهت جوک بگم و همون جوک همیشگی دو تا کرم ها رو گفت. یادمه که روز پدر بهش زنگ نزده بودیم و سر ظهر یهو رفتیم خونشون، تا ما رو دید چشماش پر از اشک شد و بعد از 1 ساعت وقتی کادوی روز پدرو بهش دادیم، فهمید یادمونه. اول یه کم خودشو کنترل کرد و بعدش زد زیر گریه. مامان بزرگم می گفت از صبح داره می پرسه که بچه ها زنگ نزدن؟

 

ما همیشه به زور توی برنامه هفتگیمون چند ساعت خالی می کردیم تا بهشون سر بزنیم و اونا کل هفته منتظر می موندن تا اون چند ساعت برسه. این فرایند لعنتی زندگی...

چند ماه قبل از رفتنش به بیمارستان بود که تازه فهمیدم. فهمیدم چقدر کم دیدمش. هفته ای دو بار می رفتم پیشش. بهش غذا میدادم. حموم می بردمش. باهاش حرف می زدم. لپاش... لپاشو می چلوندم و بوس می کردم. دستاش... دستاش... جنس دستاش.

گاهی شب خونشون می موندم. باورم نمیشد انقدر خوشحال بشن. مامان بزرگم پشت تلفن داد میزد و میگفت، باباااااا امشب مهمان کوچولو داریم. یک بار که نصف شب داشتم به پارکینسون بابابزرگ فکر می کردم و زیر پتو آروم گریه می کردم، بابابزرگ اومد بالای سرم، بوسم کرد و گفت بخواب بابا جون، هیچی نیست.

وقتی که رفت بیمارستانو خوب یادمه. روزانه فقط نیم ساعت وقت ملاقات داشتیم. اونم باید دو تا دوتا می رفتیم پیشش. به من روزی نهایت ده دقیقه می رسید. تازه فکر کنم همه مراعات منو می کردن که همون ده دقیقه رو داشتم. یادمه که هر روز از دانشگاه می رفتم بیمارستان و بر می گشتم دانشگاه. یادمه که هر روز منتظر میموندم تا ساعت ملاقات برسه تا فقط ده دقیقه آهنگ مورد علاقه شو توی گوشش بخونم. تازه مطمئن نبودم می شنوه یا نه. می فهمه یا نه... این همه سال وقت داشتم...

گاهی یه ذره هوشیار بود و آرزو می کردم اسممو به زبون بیاره. واقعا آرزوم بود. این همه سال...

با این که کم کم پیر شدنشو می دیدم، با اینکه بیش از یک ماه توی بیمارستان بود، من بازم آماده رفتنش نبودم.

 

 

الان بیش از یک سال می گذره.

دیگه روز پدر این ماییم که گریه می کنیم.

نوروز... نمی دونم این دو تا نوروزو چطوری شروع کردیم، بدون پاکت نامه ای که از دستش می گرفتیم و پشتش یه شعر یا پیام قشنگ نوشته شده بود. چه 93 و 94ی بود بدون بابابزرگ. بدون لپاش وقتی غذا می خورد. بدون دستاش. نمی دونم من که انقدر دوسش داشتم چرا فقط هفته ای یک بار می دیدمش. چرا... دلم انقدر می خواد یک بار دیگه بوسش کنم، یک بار دیگه دستاشو بگیرم. فقط یک بار...

 

اینارو نوشتم که خالی شم. نوشتم شاید یه کم دلتنگیم برطرف شه. خب نشد. معلومه که نمیشه!

 

تعطیل

تعطیل شد...

بله تعطیل!

نه به معنی اون آدما یا چیزایی که کلا تعطیلن، نه به این معنی که زندگی تعطیل شده، کلا نه به این معنی که خبری نیست!!

تعطیل دیگه!!!!

شاد باشید

چشمه

 

 

چشمه

 

(فریاد)-همینطوری نشین، اگه  بلایی سر خودش بیاره چی؟

- انقدر گیر نده، بچه باید یاد بگیره چجوری با خطرات مواجه شه.

- اه دیگه از جر و بحث باهات خسته شدم. انقدر خودتو نزن به بیخیالی. اون فقط یه بچه س.

-من بهش ایمان دارم. اما از این نگرانم که خراب کاری کنه و به چیز دیگه ای غیر از خودش آسیب برسونه.

-عیبی نداره. بچه مون باید از همین حالا با خوب و بد درونش آشنا شه. می دونی چقدر مهمه که از بچگی ذهنشو خودش بسازه؟ اونوقت کسی نمی تونه راحت خرابش کنه.

-آره حق با توئه. نباید بذاریم خوب و بد به عنوان یه مؤلفه خارجی به خوردش داده بشه.

باید باهاش روبرو شه. اما به چه قیمتی؟...

-خیالت راحت باشه عزیزم، من حواسم بهش هست، همونطور که همیشه بوده و نیازی نیست اون اینو بفهمه.

-...

-یادته... خودمون چقدر برای با هم بودنمون خطر کردیم؟! چقدر همدیگرو تو خطر انداختیم...

- آره. چه دنیایی بود. شاید لازم نباشه بچه مون انقدر ریسک کنه.

-بذار بزرگ شه، خودش تصمیم می گیره.

-همم...از اینکه با همیم خیلی خوشحالم...

-...

به محض این که مادر ماشینو یه جایی تو دل طبیعت پارک کرد، فرزند از ماشین بیرون پرید و رفت پی بازیگوشی و پدرو مادرشو وادار کرد به دعواشون خاتمه بدن و در مورد اون بحث کنن. همیشه وقتی پای اون وسط بود مادر و پدرش عشق و وابستگیشونو دوباره می چشیدن.

صدای شرشر آب میومد، کودک دوباره نگاهی به اتومبیلشون انداخت و حس کرد که باید برگرده. یه صدایی از درونش بهش گفت پس کجا رفت اون بچه ماجراجو؟

صدای شرشر آب...

کودک تصمیمشو گرفت و دوان دوان خودشو به صدا رسوند.

یه چشمه زیبا و خروشان. زلال بود اما جریان آب انقدر سریع بود که نمی تونست درست ببینه درون چشمه چه خبره و چی می گذره.

خواست برگرده و پدر ومادرشو بیاره دم چشمه، اما... نمی دونست اگه اونا بیان می ذارن کودکشون دستشو تو آب کنه؟ نه. باید تنهایی از پسش بر میومد.

صدای جریان آب انقدر زیاد بود که صدای ضربان قلب کوچیکشو اصلا نمی شنید.

به چشمه نزدیک شد. خواست دستشو توی آب فرو کنه که یه دفعه توی آب یه عالمه رنگ دید. رنگای قشنگی که هر کدوم مال یه ماهی بود.

کودک کمی ترسید... تا حالا به ماهی دست نزده بود و نمیدونست ماهیا گاز می گیرن؟ نیش می زنن؟ یا با یه تماس کوچیک مریضش می کنن؟...

نمی دونست بعضی ماهیا خیلی قشنگن و بی آزار و بعضیاشون اما خیلی بی رحمن و اصلا نمیشه از روی ظاهرشون اینو فهمید.

کودک با ترس و لرز و در حالی که دائم با خودش کلنجار می رفت که ترسش باعث توقفش نشه دستشو سریع فرو کرد توی آب چشمه. اتقدر سریع که نتونه وسط راه پشیمون شه!
آب سرد بود و سوزنده. کودک ترسید. دستشو بیرون کشید. اشکش داشت در میومد اما به خودش اجازه گریه کردن نداد و دوباره دستشو توی آب فرو برد.

یه ماهی محکم خورد به دستش. دستش درد گرفته بود. ماهی نارنجی رنگ بود. با اینکه برخورد دردناکی بود دلش می خواست بیشتر با ماهی بازی کنه. ماهیو گرفت توی دستش اما ماهی دستشو گاز گرفت. کودک ناله ای کرد و ماهیو انداخت توی چشمه.

ماهی بدون اینکه مسیرشو گم کنه به راهش ادامه داد. اما دستای کودک انقدر کوچولو بود که درد گرفته بود. دیگه واقعا باید گریه می کرد. اما احساس می کرد این زخم ها هنوز اونقدرا هم بزرگ نیست.

با وجود درد خوشحال بود که یه تجربه جدید به دست آورده. اونم این که دیگه به هیچ ماهی دست نزنه. لا اقل به نارنجیاش!!

به چشمه نگاه کرد. دیگه دلش نمی خواست درگیرش شه.

خواست برگرده. برای آخرین بار نگاهی به ماهیا انداخت. اما پاهاش قفل شده بود.

یه ماهی سبز... همه ماهیا با جریان آب می رفتن اما این یکی مونده بود و تقلا می کرد ما نمی تونست راحت خودشو نگه داره.

کودک که تقلای ماهی رو دید به کلی فراموش کرد که از اون چشمه اسرار آمیز بریده بود. پرید سمت چشمه. دستشو کرد توی آب و ماهی سبزو گرفت. اما دیگه افتاده بود توی آب. جریان آب خیلی شدید بود. نمی دونست اگه توی چشمه بمونه و با جریانش بره اگه غرق نشه  حتما توی راه چشمه سرش به سنگ می خوره. کودک به ماهی که توی دستش بود فکر می کرد. نباید ماهیو از هدفش دور می کرد. پس تقلا کرد و محکم شاخه ای رو که توی مسیر جلوش بود گرفت. باز به ماهی کوچولوی سبز فکر کرد. کودک با دستای کوچیکش خودشو بالا کشید. دستاش کاملا زخم شده بودن. زخمای بزرگی که تا حالا ندیده بود. اما در عوض ماهی کوچولورو نجات داده بود.

کودک منتظر بود ماهی دستشو گاز بگیره...

ماهی دستشو گاز نگرفت. توی دستش آروم غلت خورد، انگار خیلی وقت بود آرزوی این دستای کوچولوی مهربونو داشت. کودک با ماهی بازی می کرد. خیلی بهش خوش می گذشت و داشت به این فکر می کرد که ماهی بهترین دوستش شده. باید می دوید و ماهی کوچولوی سبزشو به پدر و مادرش نشون می داد. اونا خیلی از دیدن دوستش خوشحال می شدن.

کودک رویا پردازی می کرد اما یه دفعه ماهی تو دستش یه تکون ناگهانی خورد.

کودک ترسیده بود. می دونست ماهی بهش آسیبی نمی رسونه. معنی این کار ماهیو نمی فهمید اما مطمئن بود که ماهیش خوشحال نیست.

-باید بندازیش توی آب.

-...؟

صدای مسنی بود. کودک جا خورده بود.

-باید بندازیش توی آب.

-من تازه اونو از توی چشمه نجات دادم. اون از شنا کردن با ماهیای دیگه خسته شده بود. خودشم دستای منو میخواست.

-اون چه بخوای و چه نخوای، چه بخواد و چه نخواد فقط توی چشمه زنده می مونه...

صدای مسن ادامه داد: منم یه روزی یه ماهی پیدا کردم. یه ماهی که هزاران رنگ داشت و وقتی نگاش می کردم عاشق رنگاش می شدم. یه دفعه همینطوری شد. دلم نمی خواست از دستش بدم. به خاطر همین توی دستام نگهش داشتم. ماهیم همش توی دستم بالا و پایین می پرید. حس میکردم موقتیه، براش قصه می گفتم تا آروم شه. بهش کلی وعده دادم... اما اون دیگه توی دستم غلت نزد.

بعد از گفتن این حرفا دستشو کرد توش جیبش و یه ماهی از توی جیبش در آورد. یه ماهی سیاه و زشت که خشک شده بود.

چهره کودک در هم رفت.

-ماهیا باید توی آب باشن. هر چند خروشان.

کودک به حال ماهی گریه کرد و نگاهی هم به ماهی خودش انداخت. دیگه زیاد نمی پرید.

اون نمی خواست ماهیشو از دست بده.

یه دفعه فکری به ذهنش رسید.

دستاشو مشت کرد و از آب پر کرد. ماهی اندکی تکون خورد و شروع به چرخیدن کرد.

کودک لحظه ای خوشحال بود. اما خوشحالیش سریع جاشو به حیرت داد.

آب از شیارهای بین انگشتاش کم کم خالی شد.

دستشو بار ها پر از آب کرد.

-بی فایده س. شیارهای دستت نمیذارن آب توی دستت بمونه.

-دستای تو شیار نداره؟ میشه ماهیمو نگه داری تا برم براش یه تنگ بیارم؟

-دستای منم شیار داره اما دیگه یاد گرفتم چطوری بابد دستمو مشت کنم که آب ازش خالی نشه.

-خوب... پس ماهی منو نگه دار. نباید دوباره بندازمش توی آب.

-نمی تونم. آب از دستام خالی نمیشه اما دستام انقدر فرسوده شده که نمی تونم ماهی بازیگوشتو توش نگه دارم.

-...

کودک نگاهی به ماهیش انداخت. حالا فهمیده بود که ماهی کوچولوش داره جون میده.

کودک نمی خواست بذاره ماهی بره...

...

 

پایان                                                                                  

 

 

پی نوشت:

توی روانشناسی رنگ، رنگ نارنجی مربوط به چاکرای دوم و نماینده شهوت و رنگ سبز مربوط به چاکرای چهارم، یعنی قلب انسانه.

 

پی پی نوشت:

دوست دارم بدونم کودکی که در حین خوندن داستان توی ذهنتون بود دختر بود یا پسر؟

فرد مسن چی؟

و سوال دیگه اینکه اگه جای کودک بودین چی کار می کردین؟ اگه جای ماهی بودین دوست داشتین کودک چی کار کنه؟!

کمین

 

 

این پست برای اینه که از دست دادن دوستمونو تسلیت بگم.

خیلی نمی شناختمش، فقط یه تعدادی خاطره محو تو ذهنمه.

خیلی زود بود برای رفتن. خیلی...

همیشه همینجوریه، یه لحظه.

باید بیشتر قدر همدیگرو بدونیم.

باید بیشتر قدر بودنمونو بدونیم.

 از به تعویق انداختن  بدم میاد.

بازم از دست دادن سارای عزیزو به همه دوستان و خانواده ش تسلیت میگم.

قصه کودکانه

 

 

خدا نگهدار.

قهرمانش این را گفت، به او پشت کرد و رفت.

چشمان دختر از اشک لبریز بود. لبریز لبریز...

باید می پذیرفت، هر چند سخت.

قهرمانش به خاطر دلبستگی های گذشته اش به او پشت کرده بود.

باید می پذیرفت...

به زخم های بیشمارش نگاهی انداخت.

قطره های اشکش آرام و نرم بر روی گونه هایش لغزیدن گرفتند

در زیر باران های اشکش و در پسکوچه های تنهایی قدم میزد.

نمی دانست چه پیش خواهد آمد.

 

 

پسرک تنها بود. از کنار دختری عبور کرد، با نگاهی دریافت که دختر، گمشده ای دارد.

انگار دختری که دیده بود فرشته اش بود

به سمت دختر بازگشت ، دستش را گرفت تا او را باز ایستاند. دختر نگاهش کرد. آری خودش بود.

پسرک به اشک های او نگریست، دست او را در دستش فشرد و با دست دیگرش آرام اشک های دختر را پاک کرد.

دختر سرانجام تکیه گاهی یافته بود. از غمش برای پسرک گفت و زخم هایش را به او نشان داد.

پسرک به او دلداری می داد و آرامش می کرد.

آن ها با هم شاد بودند و کم کمک به یکدیگر دل بسته بودند.

دختر قهرمانش را فراموش کرده بود و در زندگی فقط پسرک را که ناجیش بود دوست داشت.

پسرک به او وابسته شده بود در تمام رویاهایش دختر را در کنار خود می دید.

پسرک نمی دانست..

روزی که قهرمان دختر باز گردد را ندیده بود...

 

 

 

خدا نگهدار.

فرشته اش این را گفت، به او پشت کرد و رفت.

از فرشته اش فقط بغضی سنگین و خاطراتش مانده بود.

باید می پذیرفت، هر چند سخت.

فرشته اش به خاطر قهرمان گذشته اش به او پشت کرده بود.

باید می پذیرفت...

در پسکوچه های تنهایی قدم میزد

و تنها از خود می پرسید چرا؟

نمی دانست چه پیش خواهد آمد.

 

 

دخترکی از کنارش گذشت، دخترکی تنها...

سنگینی بغضش را که دید، ایستاد

پسرک هم ایستاد.

دخترک از غمش پرسید و او از دردی که می کشید برایش گفت

پسرک پناهگاهی یافته بود.

دخترک دستش را فشرد، نوازشش کرد و بغضش را شُست.

پسرک فرشته اش را فراموش کرده بود.

آن ها با هم شاد بودند و به یکدیگر دل بسته بودند.

.

.

.

دخترک نمی دانست...

پستو

بعد از مدتی باز، سلام!!

 

امروز برای چندمین بار به خواجه نصیر سر زدم. فقط ساختمونه! اصلا فضای سبز نداره...

دانشکده

بچه ها یه چیزیو ازم بشنوید و فراموشش نکنید.

جو دانشکدمونو هیچ جا نداره، حتی پردیس خودمون (... خودتون)...

بقیه ی جاها خیلی سنگینه و آدم دوست نداره به آدماش نزدیک شه (نگین اولشه، یادتون رفته من اولین روز تو دانشکده چیکار کردم؟!)

می دونم چی می خواین بگید! زود جوش می خورم اینجا هم.

باشه، کتمان (چیتمان) نمی کنم! اما احساس قشنگی که از همون اول با شما داشتمو ندارم...

 

چه روزای عجیبیه...

دیروز بعد از امتحان ریاضی با اینکه از تموم شدن امتحانا احساس سبکی می کردم اما حاضر بودم ده بار همه ی امتحانامو تکرار کنم (آره من، به خدا حاضرم!) اما تموم نشه...

وقتی داشتیم بازی می کردیم احساس می کردم چقدر زیاد دوستون دارم، تک تکتونو.

واقعا نمی دونستم بخندم یا گریه کنم

پانتومیم! پینوکیو (به قول بهار: بیاید پی پی پینوکیو بازی کنیم!!) وای وای بند کفش!!!!! (هنوز عکساش به دستم نرسیده!)  و بعدش البته چند دوری که دور دانشکده زدم...

همه ی خاطراتم دونه به دونه از جلوی چشام می گذشت.

 

"ثبت نام کذایی" "نهال و بیل!" "IOP" "نردبون و اولین لحظه ای که عالیارو کشف کردم!" "پانتومیم، سندروم علی و صفت مهرداد!!"...

"کوه (رتبه ۴۸)" "ورق بازی" "جان پتروچی!" "ول گردی!!" "اولین جمله م به کارو: اسکلی؟!؟!" "حس نفرت من وعالیا نسبت به طه و کورش و البته علیرضا!" "اولین بازی(بلوف) با سال بالایی ها" "بالاخره یه روز کشف اولین شباهت من و مهرداد سر کل کل با خشایار" "سینما و پارک( من، عالیا، مینا، هانیه)" "اسباب بازی فروشی با عالیا و مهرداد" "باز کوه، امیر آقا و سحر" "تاسیس وبلاگ" "وای چه نقشه های شومی تو ذهنم بود هانیه!!" "اولین زنگ معارف و زیاده رویم توی بحث با استاد" "رز سیاه" "کنجکاوی های شیرین بهار سر کلاسای درس" "اولین مکالمه من و عالیا با طه و علیرضا توی آرمایشگاه" "کلاس پیچوندن" "جزوه شیمی!!!" "عدد بازی سر کلاس" "نجات دادن بچه گربه که توی کولر گیر کرده بود!" "اولین بطری بازی" "اولین Ice Pack (با مهرداد، الهام، اشکان،کارو)" "گزارش کار آزمایشگاه" "خوابیدن سر معارف" "همایش سالانه فیزیک و غرفه مون!" "ورق بازی سر کلاس معارف" "سر خوردن روی پله ها (که نتیجه ش این بود که کل آدمای کلاس ۱۴ (حتی استادش) داشتن مارو نگا می کردن!" "نمره های نیم ترم ریاضی" "تشکیل خانواده" "زمین خوردن یا کتک؟!" "تشویق تیم بسکت" "نگرانی دائمی حلت!" "تاسیس PASTU88"...

پارک لاله

معادله شرودینگر! (فروت)

 

"تولد عالیا" "زور گیری هانیه" "وقتی من و مینا بعد از کلی بحث سوار ماشین طه شدیم" "سیستم کیک خریدن من وهانیه (کیک پنیر مجانیو یادته؟)" "مثلا سورپرایز کردن عالیا!" "کیک بازی" "اختلاف سلیقه من و مینا" "پلمپ شدن اتاق پینگ پونگ!!" "عالیا جون توام خوش تیپیا!!!" "تمیز کردن اتاق پینگ پونگ!(از حلت که بهتر بود!)"...

تولد عالیا

"یلدا" "یه روز توی چمنا با دخترای کلاسمون" "پانتومیم" "فرزاد و سارا" "یلدا" "یلدا؟" "مسئول؟" "سر کلاس، عکس العمل بچه ها(چقدر دلم می خواست خفتون کنم!)" "پی گیری های دائمی فرزاد(بازم ممنون)!" "موسیقی با هفتیا" "تئاتر" "چی؟ برو بابا!" "و همکاری و همیاری آرش و کارو و علی و عالیا و بهار و ایده های سید" "ساختمون خیام" "nothing else matters" "کناره گیری هفتیا" "سر در گمی" "ما می تونیم..." "سرما" "موسیقی" "تمرین آواز" " آهنگ لعنتی چشم من!" "کلی ایده" "تصور به آتیش کشیدن نقاشی های علی!" "زهرا چیتگر که نمی دونم اگه نبود ما موسیقی داشتیم یا نه(ممنون زهرا)" "کی کدوم نقشو بازی کنه؟!؟!" "من و گیتار؟" "کمبود بازیگر و نوازنده" "کیبرد (اگه بشه بهش گفت کیبرد)" "نو بهار آرزو" "تلفیق تئاتر پانتومیم خودمون با شعر زمستان" "فرمان" "پنجشنبه هایی که اومدیم/ و اولین برف (عالیا، کارو، علی، ممنونم)" "نقاشیای فوق العاده علی (مترو-بگم؟؟!)" "گیتار برقی و یه دنیا ایده و امید جدید" "سخت گیریای من سر اجرای آرش (حلالم کن آرش)" "خونه مادر بزرگه" "اون همه آب نبات چوبی" "پیوستن مهدی به گروه تئاترمون" "خیابون نوازی! اون خانومه و دخترش" "match کردن آهنگ با تئاتر" "غر غرای خانواده!(این موردو من و عالیا خیلی چشیدیم!) " "اضافه شدن و کمک های فوق العاده طه و علیرضا" "کمبود نوازنده و نا امیدی" "راستی کارو از مجتبی به خاطر گیتارش تشکر کن" "طه، دکمه آسانسور، کشتی!!" "پول جمع کردن!!" "سال بالایی ها: تئاتر؟خودتون؟ما که مسخرتون می کنیم! (عالیا وقتی گفتی اینو گفتن حالم خیلی بد شد اما به روی خودم نیاوردم! الان اعتراف می کنم" "lonely day" "اناری: میکروفون نداریم!" "حسن آقا: آمفی بی آمفی" "حضور و دلگرمی های دائمی فرزاد" "مهدی(شاددل) از حضورت که باعث دلگرمیمون میشد ممنونم" "با اون همه استرس اغتشاشات دیگه چه مرضی بود؟ عملا یه روزمون رفت!" "پوستر (فرزاد.. مرسی عالی بود)" "ایده ساخت آهنگ با دهن و دست و پا (feel the rush!!!!)" "تمرین آواز تو خیابون" "یه ناجی به نام سید به خاطر سه تار و قرائت قرآن (مرسی و مرسی)" "کمک های pierre روز آخر که اگه نبود نمی تونستم عالیارو قانع کنم با زنجیر بازی کنه" "ویولن؟" "اسلحه مهدی هاشمی (ممنون، بدون اسلحه نمیشد مفهومو رسوند)" "آخرین لحظات، زهرا امینی، گمرک، خرید زنجیر (مرسی)" "طرح روی تخته و نقاشی های زمینه تئاتر (علی ممنون)" "هماهنگی عالیا و مهدی توی تئاتر" "مسابقه و کلیپ ها(فرزاد ممنون)"  "بازیگری فوق العاده نویسنده(بهار) ممنونم که همیشه پایه ای" "مجری گری عالی زهرا ولی و علیرضا (واقعا ممنونم)" "صندلی چاق (طه، علیرضا، شاهین، ممنون)" "تشویق های دوستان عزیز بعد از بخش موسیقی شب یلدا و دردسر های بعدش!!" "اخبار... متن اخبار (آرش، مهرداد، pierre، ممنونم)" "بازیگری خوب کارو با اسلحه و هماهنگیش با آهنگ" "جور شدن ناگهانی میکروفونا (ممنونیم از کورش بهنام)" "پیام بازرگانی هانیه و بهار وسط اخبار، شوکه شدم(خیلی سعی کردم خنده مو جمع کنم)" "اتل متل(کارو، کورش، pierre، ممنون)" "خریدها (مینا، کمال، طه، هانیه، ممنون)" "بهرام به خاطر همه زحمتات ممنونم، خواهش می کنم به نُهیا هم کمک کن!(نباشی کارا پیش نمیره!)" "بیانیه های پی در پی!! (از تماشاچیا که به برنامه روح دادن ممنونم-به ویژه شاهین و محسن-)" "و خاطراتی که فراموش شدن"...

"رستوران (با عالیا، کارو، نرگس، علیرضا و مهدی ساسر" "یعنی معده من به روح اعتقاد داره؟!؟!" "چقدر چایی!!" "گسترش خانواده" "کریم!" "دوباره بطری بازی با سال بالاییا (در اسپری هرگز به من نیافتاد)" "خودکار یادگاری کورش" "راز جنگل" "کی، کی، کجا؟!؟!(عالیا بگم؟! راستی بچه پررو چرا چیتمان نکردی؟!)" "تانکر سبزا-یه مرد خیکی!" "تخلیه عقده شبنم (بالاخره ماشینو آورد توی دانشکده و نگهبان بدو، شبنم بگاز!!-نمی دونی اون روز که مارو با هم دید چجوری نگام کرد!-)" "پیاده روی ها تا انقلاب(عالیا، کارو، مهرداد، مهدی۷، علیرضا۷)" "کلاه دوست بسیجی!" "شیشه ی دلستری که اون اوایل طه شکوند (چقدر عصبانی شده بودم!)" "چفیه" "آروغ های فراموش نشدنی علی۷(البته بعد ها استعداد طه هم در این زمینه کشف شد!)" "امتحان شیمی نیم ترم و ورقه سفید (من، عالیا، کارو)" "فهمیدن گرامر زبان (البته من توی این ماجرا حضور نداشتم اما پشت سرم حرب زده شده!!)" "کل کل های دائمی علی۷ و آنوشا" "عملگی! ->تمیز کردن شورای صنفی (من، عالیا، طه ،علی) "وسطی دسته جمعی، برای اولین بار تقریبا هممون بودیم" "۹دی، چه چشمکی بازی کردیم / هلی کوپتر!! (من، عالیا، کارو، طه، علیرضا، کورش)" "شیر و شیرکاکائوی خانواده!(من، عالیا،مهرداد)" "جلسه ی آخر آز فیزیک که عالیا منو از خواب بیدار کرد و گفت اگه نیای نمره بی نمره و من مجبور شدم در عرض نیم ساعت سه تا آزمایش انجام بدم!" "شیطنت های من و عالیا توی پارک لاله (+طه، کورش و عالیا)-ترجیحا به تاریخش اشاره نمیکنم-" "راستی شب ادراری هرگز یادم نمیره (عالیا من به روحت راضی نمی شم)"...

"نهار چربی (بله کورش جان، چرب!) که توی پردیس بعد از امتحان آز شیمی خوردیم!" "ماجرای خوفناک لولو! (ترجیح میدم هیچ توضیحی ندم!)"  "سینمایی که خانوادگی رفتیم و اون حرکت هگماهنگ پاها!!!!" "فتوکپی گاگولی که باعث شد من کارو به عهده بگیرم و کار با دستگاهشم یاد گرفتم!" "کارت عابر بانک عزیزم که به کام ATM پردیس علوم فرو رفت!"

رستوران

شیر و شیر کاکائو!

 

"بهترین هدیه ای که دقیقا روز تولدم گرفتم و تا ابد فراموش نمیکنم(ممنون)-اسمی ازت نیاوردم چون ممکنه برات دردسر شه!-"

"تولد من و علیرضا (بچه ها از همتون ممنونیم)" "کیک!!" "کورش تو هنوز چشت به اون اتودست؟!" "پیتزا استیک و بعدش (بگم؟! مهرداد جان چیتمان نکن! اسنادش موجوده!!!!)"...

پیتزا استیک

 "خواب!"

خواب

"امتحانات پایان ترم" "کتابخونه" "تحول عالیا!!! با اون آهنگات!" "همچنان نگرانی حلت!" "هرمان" "سلف! (کوفتت شه عالیا!)" "معارف (من سکوت می کنم!)/کورش...." "شیمی! (نه عالیا، بشین!! / وحی)" "امتحان زبان (annex infection rouse precaution&...)" "منگنه کردن گوشی هانیه به برگه ش!" "این مرض عجیب!، این مرض عجیب!، این مرض عجیب! !!!" "طه، کورش به خاطر ونک ممنون" "پیچیده تر شدن خاندان (چجوری پسر آدم می تونه مادر شوهر آدم باشه در حالی که من شوهر خودمم؟!" "سوتی بی نظیر عالیا هنگام خروج از کتابخونه!" "UP" "فال حافظ" "نمرات!" "و پیوسته به گوش رسیدن جمله از ترم بعد حتی از در و دیوار!" "امتحان آخر" "بازی های روز آخر (اسلام؟!؟!)" "روز آخر" "روز آخر" "روز آخر"...

و خاطراتی که غمناک بود اما باز هم با هم گذروندیم...

"ترور دکتر" "غمی که این دنیای شادو در بر گرفت"...

 

 

دیشب که برگشتم خونه رو این بیت حافظ کاملا توصیف می کنه:

"تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم                       حاصلم دوش به جز ناله شبگیر نبود"

 

پی نوشت:

عالیا چند تا خاطره دیگه رو بهم یاد آوری کرد! (از اینجا به بعد همه ش توی متن بالا وارد شده، اگه به تازگی متنو خوندین نیازی نیست این قسمت هارو بخونین!):

"نهار چربی (بله کورش جان، چرب!) که توی پردیس بعد از امتحان آز شیمی خوردیم!" "ماجرای خوفناک لولو! (ترجیح میدم هیچ توضیحی ندم!)"  "سینمایی که خانوادگی رفتیم و اون حرکت هگماهنگ پاها!!!!" "فتوکپی گاگولی که باعث شد من کارو به عهده بگیرم و کار با دستگاهشم یاد گرفتم!" "کارت عابر بانک عزیزم که به کام ATM پردیس علوم فرو رفت!" "شیطنت های من و عالیا توی پارک لاله (+طه، کورش و عالیا)-ترجیحا به تاریخش اشاره نمیکنم-" "سوتی بی نظیر عالیا هنگام خروج از کتابخونه!" "تشویق های دوستان عزیز بعد از بخش موسیقی شب یلدا و دردسر های بعدش!!" "جلسه ی آخر آز فیزیک که عالیا منو از خواب بیدار کرد و گفت اگه نیای نمره بی نمره و من مجبور شدم در عرض نیم ساعت سه تا آزمایش انجام بدم!" "سر خوردن روی پله ها (که نتیجه ش این بود که کل آدمای کلاس ۱۴ (حتی استادش) داشتن مارو نگا می کردن!"  "کلاه دوست بسیجی!" "شیشه ی دلستری که اون اوایل طه شکوند (چقدر عصبانی شده بودم!)" "چفیه" "آروغ های فراموش نشدنی علی۷(البته بعد ها استعداد طه هم در این زمینه کشف شد!)" "کل کل های دائمی علی۷ و آنوشا" "تانکر سبزا-یه مرد خیکی!" "امتحان شیمی نیم ترم و ورقه سفید (من، عالیا، کارو)" "فهمیدن گرامر زبان (البته من توی این ماجرا حضور نداشتم اما پشت سرم حرب زده شده!!)" "اولین Ice Pack (با مهرداد، الهام، اشکان،کارو)" و ...

 

 

 

در سوگ آن بزرگمرد

 

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

            هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

                                     صحنه پیوسته بجاست...

             خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

 

 

یکایک نغمه هایتان در خاطرها می ماند.

دلم ریشه می خواد...

 خیلی وقت بود نمی تونستم بنویسم، همتونم می دونید که دلیلش درس نیست!!!!!!

بعد از مدت ها دست به قلم بردم و تنها چیزی که تونستم توصیف کنم احساسی بود که این اواخر داشتم...

 

 

 

 

"همواره در تکاپو بود

                  تا مبادا ریشه در خاکی کند

در گذر

       تا مبادا از سفر باکی کند

 

می گذشت و می گذشت

می گذشت از هر دیاری و ز هر دَیّاری

می گذشت...

باغ ها را دیده بود و باز، می گذشت

 

دل خسته بود،

سایه گاهی یافت او،

آنجا نشست...

مردم آنجا، ریشه در خاک محبت داشتند

در دل او نقشی از مهر و وفا انگاشتند...

لیک،

در نگاهش او چه داشت، برقی غریب، دردی سترگ

برق شمشیر دو لشگر ، عقل و دل...

درد نبرد...

       در سر هراس از ریشه کردن در حصار دوستی های سریع،

       در دلش اما،

             اشتیاق انس داشت...

 

                       وای از این درد، این نبرد

 

عاقبت ز آنجا گذشت...

از دیار پاک دوستی ها گذشت

 

دل مرده بود،

رفت و رفت

تا به دیواری رسید

داد از آن دیوار، فریاد از وصال

خشت های دیوار ریشه در عمق تفاوت داشتند

در دل او نقشی از عشق و جفا انگاشتند

در نگاهش این بار، آتش بود وشور، سوگ داشت

        آتشی، آری،

               آتشی کز عقل بر دل، اخگرها دواند

                بر دلش این بار، تنها سوگ ماند

                سوگ فراق

 

                          وای از این شور، این غرور

 

عاقبت،

خشت ها را رها کرد،

بر تفاوت ناله ای کرد و برفت

باز رفت...

 

قاصدک ریشه نداشت،

         پر پرش پرواز بود

                   بال داشت..."

 

 

پ.ن.: سعی می کنم از این به بعد مثل قبل شاد و شنگول باشم و از چند نفر به خاطر این که این مدت اینطوری بودم عذر می خوام.

 

 

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است...

 

 

 

چه کسی گفته زمان مرهم زخم هایمان است؟

اگر زمان زخم هایمان را محو می کند،

                       پس آیا این همان زمانی نیست که روزی زخمی بر وجودمان نگاشته؟

                       و آیا همین زمانی نیست که قهارانه زخم هایی تازه بر ما می انگارد...؟

 

تا می آییم به محو شدن زخم هایمان لبخند بزنیم، زخم هایی جدید چهرمان را در هم می کشند...

آن گاهست که می پرسند چرا نالانید، چرا دیگر نمی خندید...

و ما هر روز بیشتر می آموزیم که چگونه از فرط درد لبخند زنیم،

                       تا دیگر نپرسند...

سردرگم مانده ایم و دیگر از یاد برده ایم که چگونه روزگاری بی درد می خندیدیم...

روزگاری که نمی دانستم چه دردی دارد زورکی چشیدن تلخند هایم...

 

سخت در انتظار زمانی نشسته ایم که دنیایمان رنگ روز های بی دردی را به خود گیرد،

دلمان رنگ می خواهد، اگرچه رنگی فریبکار باشد.

چه کسی می داند روزهای بی دردی چه رنگیست...؟

 

امان از این عقربه های زور...

دیگر نداها به گوش ساعت بزرگی که خودمان آن بالا بالاها گذاشتیم نمی رسد،

مگر ما چه می خواستیم...

ما تنها می خواستیم زیر سایه ی استبدادتان دنیایمان را رنگی سازید...

 

اما این بار زمان زمانی است که به نظاره نشسته تا ما قلم موهایمان را به دست گیریم...

 

پرسپکتیو...

 

۱. "توی نقاشی هامون هر چی دورتر باشه کوچیکتر به نظر می رسه،

توی چشم هامون هم همینطور.

اما چرا توی دلامون هر کی دور میشه بزرگ و بزرگ تر میشه...؟"

این به من ثابت شده.

 

۲. "از دل برود هر آنکه از دیده برفت..."

اینم بهم ثابت شده!

 

۱و۲ => همیشه نتیجه یکسان نیست،

            پس کاش انقدر راحت آدمارو دور نریزیم...